X
تبلیغات
مشاوره در مورد روابط عاشقانه ...

مشاوره در مورد روابط عاشقانه ...

مشکلات و تجربیات خود را در رابطه با روابط عاشقانه و زندگی مشترکتان با ما در میان بگذارید .

با سلام

دختری هستم 16 ساله

من حدودا 8 یا 9 ماه پیش در اینترنت با یه آقایی آشنا شدم

که واقعا آدم با ادب و شریفی هستن

فقط در حد وبلاگ و حرف های روزمره

بعد از چندین بار چت کردن

این آقا شمارشو به من داد

منم راستش اول نخواستم این کارو بکنم اما زنگ زدم به ایشون

و بعد از چند ماهی

این آقا یه جورایی عاشقم شدن

با اینکه عکسی ندیده بودن

من که احساس میکردم خیلی ریسک کردم

و چند بار با ایشون بهم زدم

و ایشون اصلا تلافی نکردن

من عکسمم به ایشون دادم

و همین چند وقت پیش بود که فهمیدم منم عاشقش شدم

راستش ما حتی همدیگرو ندیدیم چون شهرامون فرق می کنه

تنها عکس ( البته با حجاب )

تا حالا درباره هیچ گونه مسائل به قول معروف ناجور حرف نزدیم

من دختر ساده ای نیستم

و این اتفاقات خیلی زود به زود اتفاق نیفتاد

ما فقط درباره ی وب و مسائل دیگه مثل احساس و ... حرف می زدیم

و من متوجه شدم که ایشون با بقیه پسر ها فرق دارن

و از این نظر که بخوان سو استفاده کنن مطمئنم که اینطور نیست

واقعا ایشونو در حد اعتماد شناختم

و ایشون فقط به ازدواج با من فکر می کنن

و نه تا حالا حرف ناجوری زدن و حتی من هم بهشون گفتم که دوست دارم مثل دو تا همکار باشیم تا بعد

الان در حال حاضر تنها شماره ی همدیگرو داریم

و بازم تاکید می کنم که اگه من احساس دوست داشتنمو به ایشون القا کردم...کلی بهش فکر کردم

و با شناختی که بدست آوردم این کارو کردم

ببخشید یادم رفت تا سن اون آقا رو بگم

ایشون 25 سال سن داره

می دونم اختلاف سنیش یه جورایی زیاده اما ازین نظر مشکلی ندارم

 

واقعا ممنون میشم

من خیلی به کمک شما احتیاج دارم

حرف هایی که نمیشه به کس دیگری زد ...

لطفا راهنماییم کنید

 

  پــ نــ

خواهر گلم 

ممنون از اعتمادت ...

بزودی نظر مشاور وبلاگ  در مورد موضوع مطروحه ارائه میشود .خواهشمندست تا اون موقع حریم خصوصی تان را حفظ نموده و هیچگونه اطلاعات دیگری از خودتان در اختیار این شخص قرار ندهید .ممنون ...

از دوستان خواهشمندم نظرات خوب خود را دریغ نفرمایند .



پاسخ توسط صدیقه :

 

به نظرم بهشون بگو بیان خواستگاری...حالا اگه فعلا قصد ازدواج نداری....

بگو خانوادشو بفرسته جلو واسه صحبتای اولیه...


پاسخ  توسط زهـــرا :

 

سلام دوست عزیزم

به نظر من یه دختر توی این سن خیلی احساسی تصمیم میگیره و فقط خوبی های طرف مقابلشو میبینه......یه جورایی چشمشو روی حقایق میبنده

اگه من به جای تو بودم با اون پسره تموم میکردم و درسمو میخوندم درسته بهش عادت کردی و تحملش واست سخته اما بهتر از اینه که با یه آدم حقیقی ولی پیدا شده از دنیای مجازی زندگی کنی........

 

پاسخ  توسط  رویا :

سلام دوست عزیز بدون حاشیه میگم دختر با گوش عاشق میشه و پسر با چشم این در علم روانشناسی ثابت شده و من به شما حق میدم که عاشق شده باشید و این کار شما را به حساب احساسات و سنتون نمیذارم شاید واقعا این فرد که با او در ارتباط هستید قابل اعتماد و دوست داشتنی باشد ولی آینده و سرنوشت شما به علاقه و اعتماد شما برنمیگرده . من به شما توصیه میکنم برای یک بار هم که شده اون آقا رو حضوری ببنید در مکانی که کسی شما را نشناسه و خلوت هم نباشد بشینید و گفتگو کنید مطمئن باشید بعد از دیدن , نظرتون 360 درجه تغییر میکند شاید علاقتون ده برابر و شاید کمتر بشه اگه علاقتون کمتر شد بهم خبر بدید تا راه کار های جدایی رو بهتون یاد بدم و اگر علاقون بیشتر شد تحت هر شرایطی یکی از اعضای خونوادتون به خصوص مادرتون را از این رابطه مطلع کنید و مطمئن بشید نظر اون آقا فقط و فقط برای ازدواج است موفق و پیروز باشید در پناه حق منتظر خبر شما هستم


[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 21:59 ] [ مشاور ] [ ]

سلام دختری 17ساله ام از کلاس دوم راهنمایی عاشق پسری هستم که اوبارها به منزل ما امده و من و او با هم در مورد کامپیوترم صحبت کردیم نمیدانم که او میدونه من عاشقشم یا نه ولی من خیلی دوست دارم که به خواستگاری ام بیاید و با هم ازدواج کنیم اوتازه از سربازی امده ولینسانس هستش توروخدا راهنمایی ام کنید چیکارکنم از عشقش دارم دیوونه میشم من خیلی دوست دارم به او برسم تو روخدا کمکم کنید



 ...پـــ

 

سلام خواهر گلم .ممنون که ما را لایق دونستی و مشکلت را بیان کردی .در رابطه با مشکل شما زیاد میشه حرف زد ..قصد نصیحت ندارم ..چون عشق منطق نمی شناسه ..ولی امیدوارم بهترین راه را انتخاب کنی و بهترین تصمیم را بگیری .چون الان شما تو سنی هستی که بسیار شکننده ای و با کوچکترین تلنگری می شکنی ...و بسیار لطمه پذیری ...پس خیلی محتاطانه قدم بردار و مراقب باش ...

عشق یه حس پاک خدائیه و ادمی که شعله عشق در وجودش روشن بشه تا ابد این آتش در وجودش می مونه و هرگز خاموش نمیشه ...ولی اولین شرط عشق ..دوطرفه بودن اونه ...نمی خوام بپرسم چرا عاشق شدی ؟؟/این یه سئوال بی جوابه در عشق ..عشق چرا نداره ..ولی مهم اینه از این به بعد طوری عمل کنی که خدای ناکرده ضربه نخوری ...

چه زیباست انسان یکبار در زندگیش عشق را تجربه کنه و اون یه بار هم عاشق همسفر زندگیش بشه ..که اگه اینطوری نشه ..تا آخر عمر با یاد و خاطره یه عشق قدیمی و با یه نفر دیگه که هیچ حسی بهش نداری مجبوری زندگی کنی ...پس اول از همه اینکه سعی کن خیالبافی نکنی و واقعیت ها را ببینی ...به دستهای خدا اعتماد کن که اون بهترین ها را برات رقم بزنه ..برای چیزهائی که دوست داری بجنگ ...ولی قدر و منزلت خودت راهم بدون ..تو بهترینی ...پس لایق بهترینها هستی ..خودت را به پای عشق ننداز و کوچک نکن ...اگه قسمت باشه بهم میرسید ...چون نسبت به احساس اون به خودت مطمئن نیستی ..توصیه میکنم همه چیز را به گذر زمان بسپاری که زمان بهترین حلال معماهای زندگی است ...نذار که نسبت به علاقه تو به خودش مطلع بشه ..لا اقل تا زمانی که از احساس اون نسبت به خودت مطمئن نیستی ..چون تجربه ثابت کرده که اگه یه نفر بدونه چقدر دوستش داری ازت دور میشه ..پس بزار اون بیاد به طرفت ..نگران نباش ..اگه عشقی در میون باشه حتما میاد و اگرم نباشه همون بهتر که این عشق پاکت را آشکار نکنی و تا آخر عمر در سینت نگه داری ...نزار زندگیت تحت تاثیر یه عشق یه طرفه قرار بگیره و بعدها دچار مشکل بشی ...عشق هم می سازه و هم میسوزه ..نزار تو رو بسوزونه خواهر گلم .چون دیگه بعد ها نمی تونی این حس پاک را ..این عشق را به کس دیگه ای که بعنوان شریک زندگیت میاد ...هدیه کنی ...من بهت توصیه می کنم در این مورد با کسی صحبت نکنی ..تو هنوز 17 سالته و خیلی وقت داری برای زندگی و عاشق شدن ..تمرکزت را بزار روی درسو زندگیت ...ایمانت را قوی کن ..خدا را زیاد یاد کن ..سعی کن این عشق پاک را ..این رابطه را ..با خدای خودت هم برقرار کنی و در میون بزاری ..هر وقت خیلی روز گار بهت سخت گرفت ..خدا را یاد کن..برو یه گوشه بشین و باهاش خلوت کن ... و به اون توسل کن تا دلت اروم بشه ...از اون بخواه بهترین ها را برات رقم بزنه و مطمئن باش که میزنه ...

یادته وقتی بچه بودی پدرت می انداختت هوا ...بعد تو می خندیدی ؟چرا میخندیدی ؟؟؟چون به دستهای پدرت اعتماد داشتی و مطمئن بودی می گیرتت ...عشق حقیقی هم مثل همینه ..خدا تو را می اندازه هوا ...نترس ..از این احساس پاک و قشنگ لذت ببر و در جهت بهتر شدن زندگیت استفاده کن ..مطمئن باش خدا میگیرتت ..نمی زاره بخوری زمین ...به دستهاش اعتماد کن ...بهترینها برات پیش میاد ..مطمئن باش ...

امیدوارم درست برخورد کنی و بتونی احساس پاکت را به کنترلت در بیاری و از این حس زیبا لذت ببری ..بقیشو بسپار به اونی که بهترینها را برات میخواد ...مطمئن باش تو بهترینی ولایق بهترینهائی ...پس بهترین ها را بدست خواهی آورد ..

فقط یه توصیه بهت میکنم ...همیشه پاک بمون و پاکی و نجابتت را به هیچ قیمتی از دست نده که رمز خوشبختی و سعادت در پاک بودنه ...

موفق و خوشبخت و پیروز باشی ...

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 18:14 ] [ مشاور ] [ ]

با سلام ...پسری هستم 31 ساله که دو بار تو زندگیم شکست خوردم ...با نهایت صداقت ده سال عاشق یه نفر بودم و موقعیت های زیادی را از دست دادم .ولی اون منو ول کرد .به دلیل تنهائی و مشکلاتی که برام بوجود آمده بود رفتم ازدواج کردم .با یه دختری که 13 سال تفاوت سنی داشتیم و هزاران سال تفاوت فرهنگی و اجتماعی ...سن دختره هم خیلی کم بود .ولی من کم نزاشتم و تمام سعی ام را برای خوشبختی اش کردم تا فهمیدم داره بهم خیانت می کنه .دفه اول گفت گول خورده و بخشیدم ..دفه دوم و..دیگه نمی تونستم تحمل کنم .از یه طرف آبروم در بین بود و از یه طرف دلم راضی نمی شد باهاش ادامه بدم .این چند ماهه خودمو از بین بردم ...الان خودمو تو آینه میبینم دیگه نمی شناسم ...اتفاقها یه جوری رقم خورد که در عرض چند روز همه چی جور شد و جدا شدیم ...حالا اون پشیمونه و من دیگه نمی خوام فکرشو بکنم ..ولی خیلی خستم ..همه چیزمو دارم از دست میدم ..خیلی نا امیدم ...خیلی چیزها را بخاطرش از دست دادم که مهمترینش عمر و سلامت و جوونیم بود ...دیگه هیچ امیدی به اینده ندارم ...

ولی جدیدا یکی اومده تو زندگیم که رویای رسیدن بهش منو وادار میکنه ادامه بدم ..بینمون کوههای زیادیه ..نمی دونم ...کلافم ...کاش می خوابیدم و ده سال بع عقب بر می گشتم و دیگه اینهمه اعتماد بیجا نمی کردم ..کاش ...



از دوستان میخوام نظرشون را در رابطه با  مشکل این دوست عزیز اعلام کنند ..بهترین نظراتات منتشر خواهد شد .


پــ...

دوست عزیز ..اگر در مسیر رودخانه سنگ نباشه صدای آب  قشنگ نمیشه .این مشکلات تو را همه ما داریم حالا هر کدوم به یه نوعی ...زندگی ادامه داره و باید زندگی کرد ..باید رفت ..هنوز خیلی جونی و موقعیت های زیادی پیش روته ...گذشته را فراموش کن و به آینده فکر کن ..گذشته ها گذشته ..امروز را غنیمت بشمار که باز فردا و فرداها حسرت امروز را نخوری ..واسه چیزی که میخوای تلاش کن ..مطمئن باش بهش میرسی ...بهترین ها در انتظار توست و کسانی که به تو پشت کردن لیاقت تو و عشق بزرگت را نداشتن ...گوهر شناس نبودن ...این از ارزش تو هیچی کم نمی کنه ...موفق باشی 

[ شنبه بیست و نهم مهر 1391 ] [ 19:34 ] [ مشاور ] [ ]

سلام .من یه دختر 17 سالم که تمام زندگیم خانوادمه و درسم ..هیچ رابطه عاشقانه ای تا حالا نداشتم ..حالا یه مدتیه یکی همش مزاحمم میشه ...نمی دونم از طریق کی شمارمو بدست آورده ..ولی همه چیزو در مورد زندگیم میدونه و یسره تهدید میکنه که اگه باهاش دوست نباشم به خانوادم میگه ..خیلی میترسم ..حتی گوشیمو خاموش کردم.. به خط مادرم و خونمون تماس میگیره و حتی اس میده که بیا تو کوچه ، من منتظرتم ..تو را خدا کمکم کنید ....خیلی میترسم ..میترسم حتی برم مدرسه ..میترسم ..کمکم کنید ...

******************************************

مشاور :

سلام ..ببین عزیزم ..تو هیچ خطا و گناهی نکردی که بخوای بترسی ...بهترین دوست تو و بهترین کسائی که میتونن کمکت کنن ..مطمئنا پدر و مادرتن ..باهاشون صادق و روراست باش ...همه چیزو بدون کم و کاست صادقانه بگو بهشون و به دستانشون اعتماد کن ...

مطمئن باش مشکلت را حل می کنن ...هیچ چیزی را در زندگی از پدر و مادرت که بهترین و دلسوزترین و صادق ترین دوستانتن ...پنهون نکن ..باهاشون دوست باش ...

وقت را هدر نده ..همین الان برو باهاشون صحبت کن ...تا اتفاق بدتری نیفتاده ...

به دلت ترس راه نده ...

نتیجه را برامون بنویس ..موفق باشی .



********************

من :

با سلام 

فقط اومدم بگم ممنونتونم ...اگه شما نبودین معلوم نبود چی بلائی سرم می اومد ...

من برای کلاس خصوصی رفته بودم خونه یه نفری که خیلی بهش اعتماد دارم و اون شماره و مشخصاتمو در اختیار اون فرد قرار داده بود و تازه قرار بوده دفه بعد که میرم خونش اون فرد هم بیاد و..

خیلی ازتون ممنونم نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم ...رفتم و همه چیزو صادقانه به مادرم گفتم ..خیلی تعجب کردم ..آخه میدونست ..میگفت متوجه حرکات و رفتارت شدیم و چقدر هم در رابطه با من بد فکر کرده بودن ..وااااااای خدا ..اگه نمی گفتم معلوم نبود چی میشد ؟؟؟

خلاصه پدرم از اون شخص شکایت کرد و با پیگیری های بعمل اومده در ظرف چند ساعت شناسائی شد و ...

حالا یاد گرفتم که بهترین دوست آدم پدر مادرشه ...از حالا تمام حرفامو به مادرم میگم ...ممنونم بازم ...

[ جمعه بیست و هشتم مهر 1391 ] [ 18:12 ] [ مشاور ] [ ]